بیش از یکسال است که قدم بر میدارم لیک جای پایی باقی نمیگذارم. نمی خواهم دوباره موهنانه به انتظار دوستی یا شاید دستی بنشینم تا از راه برسد و روزهای خستگیم را غافل گیر کند. دیگر می دانم هیچ گاه کسی نبوده و هیچ وقت کسی نخواهد بود. جای پا برای چه؟ رد کشاکش خستگی بر تن فرتوت خاک برای که! برای که بنویسم که نخوانده تازیانه بر کتیبه احساسم نزند؟ برای چه بنویسم که در هفت پرده بپوشانم ,مباد که هویدائیش آدمیان را به گناه بیندازد , میدانی که پیکر عریان انسان از حقارتها و بد تینتیها, آلت تجاوز فرزندان آدم را راست می نماید. اشک برای اینکه کدام چشم بخندد, ضجه برای اینکه کدام دشمن خوشحال شود؟
هان با شمایم فرزندان آدم!! ژن انسانیت را کجا در کدام حرام خوابی گم کرده اید؟ دوست می نامید خود را ای کبک صفتان؟ خنجرهای آغشته با حماقتتان خود خون چکان از زیر برف بیرون مانده...
چه فرض می کنید انسان را؟ به کجا میبرید جنازه متعفن بدخواهی های پلیدتان را. تف بر شما! تف بر شما که هیچ نیستید و هیچ ندارید جز ته مانده های دزدیهای کودکانه تان از سرمایه ناموس و آبرو و عصاره زحمت انسانها. نفرین بر شما که ساز دوستی نشان می دهید و نقاره دژخیمی می زنید ... اما این دور باطل تا کجا؟ ردپای انسانیت را پاک میکنم تا دیگر نیابیدم. نه اینکه خود دیگر انسان نیستم, که انسانیت را عریان در طبق سادگی به مسلخ شما کفتاران نخواهم فرستاد. پوزه های خون آلودتان را بر تعفن سگ سیرتانی چون خود بمالید و خون هم کیشان خود را در شیشه کنید که من دیگر بر شما آشکار نخواهم بود.
لعنت بر شما...
لعنت بر فرزندان آدم...