تقدیم با نفرت
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠  

به گور می سپارمتان.

با دستهای خود با لبخندی بر لب.

و با کمال نفرت.

به گور میسپارمت بت بزرگ. گرچه شکستنت دستهایم را خلید  اما زخم من زودتر از آن بیماری عظیمی بهبود خواهد یافت که نوکران سینه چاک مگس صفت بر تو شیرین زهر آلود، وارد خواهند آورد. نابودی سزای توست برای تمام مجیز دوستیهایت.

در قلبی که به تو ایمان داشت

دیگر برای همیشه  مرده ای.

به جهنم ره سپار شوید اهالی کوچه میرزا حسن خان منحوس آبادی!



 
"انسان "در برابر "آدم"
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩  

بیش از یکسال است که قدم بر میدارم  لیک  جای پایی باقی نمیگذارم. نمی خواهم دوباره موهنانه به انتظار دوستی یا شاید دستی بنشینم تا از راه برسد و روزهای خستگیم را غافل گیر کند. دیگر می دانم هیچ گاه کسی نبوده و هیچ وقت کسی نخواهد بود. جای پا برای چه؟ رد کشاکش خستگی بر تن فرتوت خاک برای که! برای که بنویسم که نخوانده تازیانه بر کتیبه احساسم نزند؟ برای چه بنویسم که در هفت پرده بپوشانم ,مباد که  هویدائیش آدمیان را به گناه بیندازد , میدانی که  پیکر عریان انسان از حقارتها و بد تینتیها, آلت تجاوز فرزندان آدم را راست می نماید. اشک برای اینکه کدام چشم بخندد, ضجه برای اینکه کدام دشمن خوشحال شود؟ 

هان با شمایم فرزندان آدم!!  ژن انسانیت را کجا در کدام حرام خوابی گم کرده اید؟ دوست می نامید خود را ای کبک صفتان؟ خنجرهای آغشته با حماقتتان خود خون چکان از زیر برف بیرون مانده...

چه فرض می کنید انسان را؟ به کجا میبرید جنازه متعفن بدخواهی های پلیدتان را. تف بر شما! تف بر شما که هیچ نیستید و هیچ ندارید جز ته مانده های دزدیهای کودکانه تان از سرمایه ناموس و آبرو و عصاره زحمت انسانها. نفرین بر شما که ساز دوستی نشان می دهید و نقاره دژخیمی می زنید ... اما این دور باطل تا کجا؟ ردپای انسانیت را پاک میکنم تا دیگر نیابیدم. نه اینکه خود دیگر انسان نیستم, که انسانیت  را عریان در طبق سادگی به مسلخ شما کفتاران نخواهم فرستاد. پوزه های خون آلودتان را بر تعفن سگ سیرتانی چون خود بمالید و خون هم کیشان خود را در شیشه کنید که من دیگر بر شما آشکار نخواهم بود.

لعنت بر شما...

لعنت بر فرزندان آدم...



 
فصل سوم-
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦  

فصل سختی خواهد بود.

خدایا کمکم کن.



 
زمستون شد دوباره
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠  

خبر اومد زمستون داره می‌ره
سکوت از شهر تیره پر می‌گیره
نگاه کن پای آزادیه این خاک
داره قشنگترین گلها می‌میره

خبر اومد که مردم تو خیابون
تموم عاشقا جمعن تو میدون
خبر اومد ندا غلتیده در خون
نذاره جون بده آزادی آسون

خبر اومد که سینش سرخه خرداد
تموم شهر پر از آتیش و فریاد
خبر اومد که خون شد قلب سهراب
ترانه رو سوزونده دست بیداد

ببار ای آسمون بر این شب تار
که عاشق‌ها رو می‌بندن به رگبار
جواب حق ما سرب و گلوله است
ولی جنگل نمی‌میره تبردار



 
ساعت دیواری
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸  

باتری ساعت دیواری داره آخرین تلاشهاشو میکنه تا من از زندگی عقب نمونم. بیچاره یه هفته است با وجود اینکه نفسای آخرشو می کشه،به زور توی صفحه آبی دور خودش می گرده و هنو هن میکنه.

بعد یک هفته به همت  اون من توی اتاقم فقط یک ساعت از زندگیم عقبم!به ساعت دیواری پذیرایی نگاه میکنم. دلم اما هورری میریزه! عقربه ها که ساعت درستو نشون میدن پیش خودت میگی نکنه نه یه ساعت که چند ساله دارم درجا میزنم!

 



 
 
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥  

برف یادآور تبلور اندک اندک حس تعلق است به مرکزیت هسته پاکیها و سادگیهای یک دل .



 
سلام دوباره
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢  

دوماه از آخرین باری که به این صفحه سر زدم میگذره! اینقدر مشغول زندگیم که حتی وقت ندارم زندگیمو یادداشت کنم. توی این دوماه اتفاق خاصی نیافتاده. همه چیز به مرور جلو میره و امیدوارم که زندگی دریچه های قشنگتری رو به روم باز کنه.

درسته که از این همه دویدن خسته میشم گاهی اما می دونم که برای زندگی بهتر و آینده دارتر الانه که باید زحمت بکشم. به قول معروف : نابرده رنج گنج میسر نمیشود...

روزهای خوبتری انشالاه پیش رومونه و میتونم نتیجه خستگیهای الان رو توی لبخندهای کش دار و قهقه های از ته دل فردا ببینم.

نه نه اشتباه نکن! امروزمون هم قشنگه و مستحق لبخند و سعی می کنیم از توی روزای کوتاه پاییز و زمستون خاطره های شیرین به یادموندنی بسازیم. فقط اگه صبور باشیم و آگاه.



 
زاهد
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧  

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبرو داری کن ای زاهد،مسلمانی بس است!!!!

فاضل نظری

"Untitled, c.1969" Print



 
چی مثل چیه؟ (آنالوژی)
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥  

ماه رمضون بدون ذوق حلیم خوردن، مثل خریدن کتاب سیر تا پیازه برای آشپزی که آشپزخونه نداره و یامثل خوندن  رهیاب ایرانه به جای قرص خواب آور .

تابستون بدون تفریح، مثل آرزوی مهرماه برای بچه ایه که می خواد " از چی فکرمیکردیم،چی شد" تعطیلات پر از آمال اما بی خاصیتش فرار کنه!

فارغ التحصیل شدنی که وقت دفاع از پایان نامه اش هی کش میاد، حکایت آرزوی پذیرش گرفتن بدون نوشتن SOP یه!

وبلاگ نوشتن در حالیکه هنوز سهم جی آر ای امروزتو نخوندی،مثل آفتابه لگن هفت دست و سر گشنه با ذاب وحدان به بالین گذاشتن!!!!!!!!!!!

 



 
وبگردی
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٢  

ذوق وبگردی و به جا آوردن صله رحم در اینترنت هم داره مثل خیلی عادت های دیگه از سرم میافته!

خیلی وقت بود حتی به وبلاگ خودم هم سر نزده بودم.

البته یه چیزی هم هست... خوب آدمی که واسش مهمون کم میاد،مهمونی هم می میره قاعدتا!!



 
← صفحه بعد